اما یک گروهی هم وجود داره که اگه اکثریت مردم ایران نباشن اقلیت هم نیستن و اون ها به این نتیجه رسیدن که نه تنها ایدئولوژی اسلامی بلکه اصلا ایدئولوژی از هر نوع مانع تحقق دموکراسی و حقوق بشر و شاید پیشرفت و استقلال کشور هست و اینکه کشور به جای ایدئولوژی احتیاج به یک قانون اساسی مستکم داره که هیچ گونه ظرفیت دیکتاتوری رو در خودش نداشته باشه و همه شهروندان از مسلمان و مسیحی گرفته تا زردشتی و بهایی حقوقشون محترم شمرده بشه و به یک چشم بهشون نگاه بشه.
تنها در این صورته که عده ای نمیتونن با برتر دونستن خودشون و برداشت های عجیب و غریب از قانون اساسی و با استفاده از ظرفیت های دیکتاتوری قانون اساسی مثل ولایت فقیه و شورای نگهبان و ... کشور رو به اثر دیکتاتوری و حتی ما قبل اون و بربریت برگردونن.
اون چه که به چشم میاد اینه که اکثریت قریب به اتفاق جوانان و دانشجویان و اقشار آگاه جامعه به این نتیجه رسیدن یا دارن میرسن و به نظر من پایه های ایدئولوژی اسلامی از قبل فرو ریخته و اون قسمت های بالایی که در بین زمین و هوا بوسیله خامنه ای و احمدی نژاد در حال اداره شدن هست هم طی ۳-۴ سال آینده فاتحش خوندس. فقط این وظیفه اقشار آگاه جامعه هست که اقشار کمتر آگاه رو که غالبا به علت سختی شرایط زندگی کم اطلاح هستن رو آگاه کنن. اقشاری مثل کارگران از این قبیل هستن که با توجه به جوان بودنشون پتانسیل بالایی برای پیوستن به جنبش دارن.
آزادی ایران تو دستای مردم ایرانه و لا غیر...
ممکنه بخشی از حاکمیت به علل مختلفی از جمله تعطیل بودن مخ به دنبال جنگ با آمریکا باشن اما اگر این جنگ صورت بگیره ما نه تنها به دموکراسی و استقلال و پیشرفت نزدیک تر نمیشم که سال ها عقب تر میریم و همین مسئله ایجاب میکنه که شبکه های اجتماعی به سرعت قوی تر و گسترده تر بشن اما این روزمرگی و نا امیدی که بخش قابل توجهی از مردم و حتی فعالین جنبش رو فرا گرفته میتونه ایران رو به ورطه ی سوختن در یک جنگ تمام عیار نزدیک تر کنه...
AAAAAAAAAAAAAAAAAAA




برادر:
از آن روز که تو رفتی تا از سرنوشت رای مان سوال کنی و جوابت را با گلوله دادند چند ماهی میگذرد...
عده ای از یاران ناامید شده و میگویند کاری نمیتوان کرد...عده ای میگوند هر چه بود تمام شد انگار نه انگار...
عده ای هم از دچار شدن به سرنوشت زیبای تو میترسند و فکر میکنند خوشبختی یعنی زندگی همراه با ترسی پنهان از نفرتی پنهان از دروغ و تقلب که در جامعه مان طغیان کرده...گویا سرخی خون تو برای هیچ یک از آن ها کافی نیست تا بر نا امیدی و ترس خود غلبه کنند...
اما در این میان بعضی از برادران کوچک ترت هستند که هر روز ساعت ها به تصویر به خون قلتیدنت مینگرند و با نفرتی مثال زدنی به فکر انتقام می افتند...احساسات عجیبی را تجربه میکنند...هر روز سلسله ای از احساسات...گاهی نفرت...گاهی خشم...گاهی بیزاری...از جامعه ای سودا زده...از مردمانی خود را به بی تفاوتی زده...از اشخاصی توجیه گر و برخی صرفه جو و برخی زرنگ...
برادر ای کاش آن روز در کنار تو بودم و با هم از این جامعه پرمیکشیدیم...
اگر واقعا در جامعه ما قدرت مستی زدگان قدرت و جیره خواران حرامزاده و خائنشان از مردمان آزاده و حق خواه این سرزمین بیشتر است پس چه ضرورتی دارد زنده بودن ما ؟
اگر در این جامعه جاری شدن خون از فرق پیرزنی معترض برای به خشم و حرکت در آوردن مردان کافی نیست و باتون و چوب چماق مزدوران ستم گر موثر تر از احساس نفرت از ظلم و فساد مردم است پس همان بهتر که ما هم راه خود را انتخاب کنیم: رفتن با عزت به پیش دوستان پرپر شدمان یا زندگی قرین با ذلت در میان مردمانی ظلم پذیر که گویا این سخن امیر مومنان که مانند سیلی به گوش انسان میکوبد : ای مردم! اگر یک دیگر را از یاری دادن حق بازنمیداشتید و در خوار شمردن باطل سستی نمیکردید دروغ و فساد و ظلم جامعتان را فرا نمیگرفت و افرادی نمیتوانستند با تقلب بر شما مسلط شوند...جوانانتان را بگیرند و بکشند و شکنجه کنند و تجاوز....را نشنیده و شاید هم برعکس شنیده اند...
این مردم باطل را همیشگی میدانند و حق را از پیش شکس خوره و به همین جهت یاری دادن آن را بیهوده می پندارند...آب سرد باتون و گلوله آنان بر شعله های کم سوی آتش حق خواهی و ظلم ستیزی این مردم غلبه دارد...پس از این پس ما را عذری لازم نیست که از قصه این جامعه دق کنیم.
جو این سرزمین جوری غلیظ شده که انسان خیال میکند به جای هوا قیر تنفس میکند...ظلم کودتا گران یک طرف و بی تفاوتی مردمان در طرف دیگر.
دل نیمه های شب ناگهان به هوش اومدم...سرم به شدت درد میکرد...چشمام رو با یک پارچه بسته بودن...احساس میکردم که سوار یک اتومبیل در حال حرکتم...کمی گذشت...ناگهان متوجه تکان های ماشین شدم...با خودم گفتم یا جاده خرابه یا ماشین خیلی زاقارته...شاید هم هر دو...
ناگهان این کابوس به یادم اومد...این ها هر دو از علائم جهان سوم ان...
نکنه...
وای خدای من دوباره شروع شد:
اصولا کشور جهان سومی یا در حال توسعه یا بهتره بگیم توسعه نیافته به کشوری اتلاق میشه که دوران گذاز به مدرنیته رو یا شروع نکرده(مثل همین کشورهای دوست و همسایه و برادر و استکبار ستیز کومور و اوگاندا اینا)یا در حال شروع کردنه !(مثل افغانستان) و یا در حال طی کردنه(مثل سرزمین عزیزمان ایران)...خلاصه نکته مهم اینه که این کشورها به مدرنیته نرسیدن...حالا مدرنیته چی هست رو کاری نداریم.
اون هایی که این مسیر دشوار رو هنوز شروع نکردن که تکلیفشون معلومه: به قول بچه ها گفتنی از هفت دولت(شاید هم 8 دولت آزادن ولی هیچ قسمتی از کائنات از مهرورزی ها و عنایات دولت نهم ودهم در امان نیست) آزادن...
اون هایی هم که این مسیر رو طی کردن که خوش به حالشون...
اما بدا به حال این کشورهای بیچاره و مستضعف و استکبار ستیز و با نشاط که الان دارن این راه پر فراز نشیب و مخوف رو طی میکنن...
در راه این بیچاره ها چه خطرها و چه مرض ها و چه برگ سبزها و حماسه آفرینی ها و قله های عزت و افتخار که نیست...!
هزاران راه و بی راهه میرن تا ناگهان لطف خدا و عنایات حق تعالی نصیبشون میشه و به معشوق دموکراسی دست پیدا میکنن اما درست هنگام در آغوش کشیدن آن معشوق نقاب از چهره بر میدارد و صورت کریه خود را مینمایاند میگوید دموکراسی نه عزیزم مردم سالاری فارسی را پاس بدار...
این ها از 7 سالگی با هزار امید و آرزو از سوی والدینشان به مدرسه میروند تا در درجه اول به کوری چشم عوامل استکبار آینده ساز وطن خود باشند و در وهله ی دوم از الان برای آینده دور پیش رو شغلی آبرومند و نون و آب دار رزرو کنند و در مرحله بعد به قول پدر و مادرشان ادب یاد بگیرند اجتماعی شوند آداب و سنن جامعه را بیاموزند و در یک کلام زندگی کردن یاد بگیرند...البته بگذریم که در برخی موارد کم یاب هدف خلاص شدن از دست فرزند حتی اگر شده روزی چند ساعت باشد...یا بردن فرزند به مدرسه مثل همه مردم...
ناگهان پس از 12 سال و شاید 16 سال و بعضا هجده نوزده سال وقتی به خود می آیند میبینند که جامعه به فضل الهی کاملا ساخته شده و احتیاج به سازنده ندارد. شغل مناسب آبروند و نون و آب دار هم که ویتامین پی میخواهد و مخصوص از ما بهتران است. هنر زندگی کردن را هم که در مدرسه ها به بهترین وجه تدریس میشد خوب نیاوخته اند و به مدت مدیدی با تک ماده و تکنیک های خاص! که نقدا مجال توضیح آن نیست پاس کرد اند...
در نهایت متوجه میشوند که تنها چیزی که عایدشان شده 12 سال یا بیشتر محروم شدن از خواب خوش سحر گاهی بوده و تنها چیزی که آرزو میکنند بازگشت به دوران شیرین قبل از هفت سالگی است...
that time i was always thinking about leaving iran and forget about my origin....i was foreigner with my family with my people...we were not in the same page...
suddenly someone fell from sky...his name was mir hussen Musavi
he told me that iran was not supposed to be like this ... he said if we stad and help him everything is gonna be Ok
I belived him and i vote him as my president but...they stole our votes...
when we asked : where is my vote ? the answered shut up ...!
they killed us because we asked where is our vote
they called us traitors...
then we decided to be toghether...we fought together against that fugly monster who stole our vote...i felt there is not much distance between me and my people specially youngsters...
Now i have my own fight in life...its always feels good when you have sth to fight for
I don't wanna run away i will stand and change what i hate...what makes my country disappointing
از تعریف دموکراسی میشه فهمید که دموکراسی یه چیز مطلقه نه نسبی...
یعنی ارکان دموکراسی که مهمترینش آزادی انتخابات و حقوق بشره(آزادی پوشش و قلم و...) چیزهایی مطلق هستن یا هستن یا نیستن حد وسطی در کار نیست...
اما در کشور ایران به برکات اسلام ناب آخوندی-صفوی یه چیز جالب در اومده که اسمش بلغوری به نام مردم سالاری دینیه...
این شیوخ محترم و علمای عظام اومدن دموکراسی و ارکانش رو پاستوریزه کردن:
در بحث آزادی انتخابات اومدن قانون نظارت استصوابی(همون دادگاه تفتیش عقاید قرون وسطی) رو وضع کردن...
در بحث حقوق بشر اومدن آزادی پوشش رو...آزادی قلم و رسانه رو استثمار کردن...
چه مملکت و حکومت خوبی که مردمش رو میخواد زورکی ببره بهشت... (توفیق اجباری)
قاعده یا قانون بازی اینه که همیشه فاصله کشور جهان سومی با ابرقدرت ها حفظ یا بیشتر بشه...
اگه فاصله کشور جهان سومی و اولی رو میزان پیشرفت این دو کشور نسبت به هم تعریف کنیم پس به این نتیجه میرسیم که پیشرفت یه چیز نسبیه نه مطلق...
پس ما باید میزان پیشرفتمون رو با کشورهای پیشرفته مقایسه کنیم نه با قبل از انقلاب!!!
درسته که ما نسبت به قبل از انقلاب پیشرفت های زیادی در بعضی از بخش ها داشتیم اما اگه ما بیایم این پیشرفت ها رو بجای مقایسه با قبل از انقلاب با کشورهای دیگه مقایسه کنیم به این نتیجه میرسیم که ما پسرفت کردیم نه پیشرفت...
در همه بخش ها این پیشرفت نسبی وجود داره... منظورم رو با یک مثال روشن میکنم:
مگه ما در بخش ورزش نسبت به گذشته پیشرفت نکردیم؟ مگه ورزش ما حرفه ای تر از گذشته نشده؟
پس چرا به جایی نرسیدیم و نمیرسیم؟ چون دیگران بیشتر از ما پیشرفت کردن و ما رو پشت سر گذاشتن و این ما هستیم که عقب موندیم.
اگه قرار باشه روزی فوتبال آسیا هم مثل فوتبال اروپا زیبا بشه آیا دیگه فوتبال اروپا حرف اول رو در دنیا میزنه؟ پس اونها باید کاری کنن که ما نتونیم بهشون برسیم...
اگه تیمهای درجه یک فوتبال دنیا فقط بازیکن سازی کنن و بازیکن های خوب تیمهای ضعیف نخرن که اون تیمها هم پیشرفت میکنن و به اونها میرسن...
این فقط یه مثال ساده بود... در بقیه بخشها هم همینه.
همیشه باید اختلاف طبقاتی وجود داشته باشه تا در جامعه ثروتمند ثروتمند و فقیر فقیر ... در دنیا ابرقدرت ابرقدرت و جهان سومی جهان سومی... در ورزش باشگاه درجه یک درجه یک و باشگاه ضعیف ضعیف بمونن...
پس نه تنها ایرانیان عزیز بلکه ای جهان سومی های عزیز به شکمتون صابون پیشرفت نزنید که شما باید جهان سومی بمونین تا منافع ابرقدرت ها تامین بشه...
در یک جامعه...در یک رشته ورزشی...در میان کشورهای دنیا...: همیشه ابرقدرت ها باید ضعیف تر ها رو استثمارکنن به دو دلیل:1) ضعیف تر ضعیف بمونه...2) منافع خودشون تامین بشه...
حالا آسون ترین راه برای عقب مونده نگه داشتن یه کشور چیه؟ حکومتی تشکیل بشه که طبق منافع اونا جلو بره ... و برای اینکه کسی بویی نبره و مردم دلشون خوش باشه باید چیکار کرد؟ اون حکومت در ظاهر به دشمنی با همون کسایی برخیزه که اون رو سر کار آوردن و این همون چیزیه که الان در کشورهای جهان سومی در حال انجامه اما چون هر کشور شرایط خاص خودش رو داره نوع اجرا در هر کشور مختلفه...
اگر حزب الله در لبنان با اسرائیل نجنگه و ایران در خاور میانه علیه آمریکا قد قد نکنه پس این معادله موش و گربه بازی چطوری برقرار باشه تا مردم دلشون رو و ذهنشون رو خوش نگه دارن...؟
*** والسلام***
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

ای کاش وقت و بودجه ای که صرف طرح بی محتوا و تبلیغاتی امنیت اخلاقی میشه صرف برطرف کردن این مشکلات میشد...
واقعا پناه به خدا از این رئیس جمهور ...
نیت کرده آبروی ایران رو ببره و داره به هدفش میرسه...
اون از سخنرانیش توی سازمان ملل...
اون از سخن رانیش تو دانشگاه کلمبیا...
اون از اظهار نظرش درباره اسرائیل...
اون از تهمت زدنهاش به امام زمان...
حقیقتا عمروعاص دوباره برگشته ولی این بار از شکم نابغه عرب بیرون نیومده بلکه تو لپ لپ پیدا شده...
واقعا که مهره خوبیه و داره وظیفش که رسوندن ایران به ورطه نابودی باشه رو به نحو احسنت انجام میده... البته من کردم فقط مهره چون اونقدر احمق نیستم که ندونم در سیاست هم مثل دیگر زمینه ها این ابزارها و مهره ها نیست که تعیین کننده هستن بلکه اونفکری که به اون مهره خط میده همه کاره است...
تحلیل من از آینده ایران و این موجود انسان نما اینه که اگه همچنان منافع استعمار بدست این جمهوری اسلامی قابل تامین باشه در دوره بعد آقای خاتمی خواهند آمد یه بار دیگه با ۲۰ میلیون رای حماسه سازی میکنن و برگ زرینی در تاریخ ملت غیور ایران رقم خواهد خورد و ...
اما اگه منافع استعمار در تاسیس یک حکومت جدید باشه آقای خاتمی مثل آب خوردن رد صلاحیت میشن رئیس جمهور فعال بسیجی مردمی دوباره رای خواهند آورد تا دوباره مثل سگ حسن دله دور ایران راه بیفتن و به عوام فریبیشون ادامه بده تا به بهانه واهی انرژی هسته ای جنگ رو به راه بندازن تا حکومت عوض بشه و روز از نو روزی از نو تا در این میان ملت غیور ایران از جهان سوم به قلل بلند و پر افتخار جهان پنجم نقل مکان کنه تا حماسه و برگ زرینی دیگر در تاریخ این ملت رقم بخورد ...
آمین یا رب الالمین.
آقای دکتر محمود مجری طرح انتقال حکومت
خوبه درباره رای آوردن این آدم بدونین که این موجود با رای بیش از ۳ ملیون شناسنامه المثنی برادران و خواهران بسیجی و ... بالا اومد.
من رو ببخشید که مجبور شدم اصل سکوت رو توی شطرنج سیاست زیر پا بزارم...
